یک فرصت دیگر
دست هایم تورا می بینند چشم هایم تورالمس می کنند می دانی اجزایم گم شده اند
حکایت عجیبی است هرگاه تورا گم می کنم اجزایم سردرگم می شوند
نه که تورا گم کنم نه خودم گم می شوم می شوم همان چیزی که تو هرگز نمی خواستی
آره تو هرگز نمی خواستی انسانیتم را گم کنم ولی من همیشه فراموش می کردم که نمی خواهی
اگر بخواهی از دیگران ببخشندد همیشه در دست رس نیستند ولی تو تنها مشترک مورد نظر هستی که آماده بخشیدنی
گرچه سکوت بلندترین فریاد عالم است ولی گوشم دیگر طاقت فریادهای تو را ندارد کمی با من حرف بزن .
بامن حرف بزن از کارهایی که باید انجام می دادم ولی انجام ندادم از نبایدهایی که انجام داده ام
می دانی من نه کوچکم نه بزرگ فقط این تو هستی که گاهی ازم دور می شوی وگاهی نزدیک
می دانم مسخره است نوشتن از احساسی که وجود ندارد چون اگر وجود داشت می شدم همان که تو می خواهی
ولی اگر احساسی به تو ندارم پس چه چیز باعث می شود که باتو از همه چیزم صحبت کنم ترس هرگز
می دانم که می دانی هرگز احساس ترس چنین نمی نویسد
این نه به معنی این است که از تو نمی ترسم ای همه ببخشش نه احساسی که در دل دارم با شکوه تر از این هاست
می دانی گاهی که متنی ازتو می نویسم انتظار های بزرگی از تو دارم
ببخش که هرگز تو را در وقت فراغ یاد نمی کنم یا تورا زمانی یاد می کنم که پر از گناهم ببخش مثل همیشه
می دانی شگفتی هر اتم نیز چنین است که هر گاه برانگیخته شود به سوی اصل خود در حرکت است
تو ای اصل و سرچشمه من ببخش هر چند هر لحظه مملو از نبودنت در وجودم هستم ببخش
می دانم که می بخشی چون هنوز نفس می کشم وهنوز هر لحظه نوزادی در جهان به دنیا می آید
می دانی با این فرصت ها مرا پرو کرده ای تو هر روز صبح مرا می بخشی ولی افسوس که نمی فهمم نه بهتر بگویم یادم میرود
از پرو کردن که نگو من که پرو پرو هستم که با تو این گونه صحبت می کنم ای کسی که تو معنایی بینهایتی
بینهایت بینهایت خوبی ها و می خواهی که من نیز به سمت بی نهایت میل کنم افسوس که من هر از چند گاهی به سمت صفر میل می کنم.
می دانی نمی دانم که حالا که با تو صحبت می کنم از کجا بگویم فقط یک جمله می گویم مرا به سمت بینهایت میل بده
چون نیازهایم بیهنایت است و من محتاج محتاجم به تو. دیگر دارد کف گیر احساسم به ته دیگ می رسد
شاید از حرفهایم سیر شده ای از بد قولی هایم که اجازه نمی دهی با تو صحبت کنم می دانم همیشه از نیازم صحبت می کنم و هیچ گاه ستایشت نکرده ام
هرگز ستایشت نکرده ام ولی تو به من فرصت دیگر می دهی تا با تو از نیاز هایم بگویم .می گویم آری هر لحظه که از من دور شوی ا
می گویم از نیازهایم آنگاه کمی نزدیک می شویی. نمی توانم باور کنم که کسی حتی به بازگویی نیاز کسی پاداش دهد به جز تو ای بینهایت بی نهایت ها همیشه به من نزدیک باش من توان نزدیکی به تو را ندارم
25/1/91
نوشته شده توسط
غروب آدینه 91
می دونم کهنه شدم .حتی میشه رو بدنم یادگاری نوشت
می خوایی بنویسی بنویس /می دونی که همیشه دفترم و خودم اماده ایم
چقدر دوست دارم تو صفحه اولش تو بنویسی البته تو نوشتی ها /ولی کاش صفحه اخر رو بااسم خودت بنویسی
هر وقت به چیز دیگه فکر می کنم پرت می شم ازت احساس می کنم سنگی ترین قلبت دونیا رو دارم ولی هر وقت با توام قلبم صاف صافه
می دونم همیشه منو از دید خودت نگاه کردی نه از روی کارم/اگه از روی کارام حساب می کردی می دونستم یه لحضه ام بیادت نمی افتادم
اره همیشه با دید خودت نگام کن /هیچ وقت کارای من نو حساب نکن چون هیچ وقت لایق این همه خوبی تو نیست
بعضی وقتا که گل دسته های حرم یا مسجد دو نگا می کنم به این فکر می کنم از اون بالا بهتر می تونم صدات کنم
میدونی می دونم که می خوایی دست منو بگیری همیشه من دستم رو ازت جدا می کنم .
همیشه یه فرصت جدید میدی/همیشه یه فرصت دیگه رو از دست می دم
می دونم که ازت هیچی نمی دونم دوست دارم برم بالای بالا اگه اون بالا دستم از دستت جدا شه بخورم زمین هیچ وقت دیگه نتونم دستت رو ول کنم /میدونم که منو بیشتر از خودم دوست داری
میدونم که اندازه ای که منو دوست داری دوست ندارم ولی این از کوچکی منه خودت که می دونی
هر وقت باهات صحبت می کنم جوابمو میدی همیشه یه لحضه به یادت باشم /یه عمر بهم شادی میدی
میدونم قول دادی دست منو بگیری قول دادی دیگه زیرش نزنی حتی اگه خودم خواستم دستم رو رها کنم قول بده دیگه حالا قول دادی دیگه زیرش نزن
ببخش اگه این قد راحت باهات صحبت می کنم اخه این قد دوستم داری که پرو شدم ببخش که پرو شدم سرتو درد نیارم خودت مواظبم باش سال جدید رو بیشتر مواظیم باش
نه .حتی اگر ذوباره زنده شویی قدر تو را نخواهیم دانست.هروقت خواستم از تو بنویسم دستم اجازه ندادچون تو بزرگ تر از آنی هستی که کسی مانند تو در دلهایمان جا بگیرد. حتی خنده هایت بهشتی بودند .الان که مطمئن هستم در بهشت هستی همیشه چادر نمازت بویی بهشت می داد .چقدر با شکوه از پیشمان رفتی هنوز باور نمی کنم هنوز منتظر سال نو هستم که دوباره به ما سر بزنی آره تو هنوز هستی چون احساس نمی کنم که از میانمان رفته ای تو هستی هنوزبا تمام وجودم احساست می کنم.بیا دوباره می خواییم بریم همه امازاده ها را باهم زیارت کنیم اول صبح با هم نماز بخوانیم با هم بیرون بریم .باهم ...
تو هنوزهستی با هرنفس که از سینه ام بیرون می آیید .با هر بخار که در هوا بخش می شود...تو هنوززز هستی باور نمی کنم رفتنت را ..............................................................................
سالها پیش از این....
گفتن از آنچه می بینی وحس نمی کنی بسیار سخت است.
بگذار دیدن مان از روی احساس باشد.
روزی که جز تو دیدنی وجود نداشته باشد امروز است.
امروز تو را با وجود نبودنت در کنارم احساس می کنم.
گفتم با نبودنت احساست می کنم چه گونه نمی دانم
گویا چیزی بر قفسه سینه ام راه روشنایی را گرفته که احساسم بادیدند توام نشده
دوست داشتم احساسم پنهان در قفسه سینه ام نباشد واحساسم با دیدنت همراه باشد
چقدر سخت از فشاری که بر قفسه سینه ام است احساس خوشی داشته باشم.
فشار برای رهیدن از آنچه بران تحمیل کردهام من احساسش را درک می کنم چقدر ندیدن سخت است کاش فقط می دیدم
ورای آنچه را باید .
چقدر ندیدن سخت است
قلبم ازحلقوم نیز راهی پیدا نکرده به روشنایی گویا تودهای چرکین راه آن را بند آورده ولی باید رها شود احساس کند نه بدون دیدن
ببیند روشنایی را برای همیشه
ببیند تورا که اکنون چه رشید شده ای
چقدر بزرگ شده ای خیلی خیلی بزرگ
چگونه باید این کار را بکند حالانکه ازفشار چرکی روی ان در حال سیاهی ابدی است
کاش می توانستی با حضورت آن غده ای چرکین را بر داری آری تو دکترای تخصصی قلب را داری می توانی هر عملی روی قلب انجام دهی .
پس بیا نگذار غده چرکین پیروز شود بیا بیا .دیده شو. فقط برای یک بار بگذار لمست کند
دیگه هیچی همش تویی فقط تو که در کور سویی امیدم می درخشی دیگه هیچی فقط تو حلش کن ...
چی بگم اصلا حرفی بزنم ...
خجالت بکشم بگم چون همش تو حل کردی من فقط نگاه کردم اینو هم تو آره مگه بجز تو کس دیگه ای میشه مثل همیشه تو تنها. من کاره ای نیستم....
در کودکیشان الک دولک بازی می کردند در حالی که تو
تو عمق وجودت لبریز از بغض بود
در کودکیشان می خندیدند حال انکه تو بهانه ای برای خندیدن نداشتی
در کودکی ات فقط وفقط عمق درد هارا وجب به وجب اندازه گرفتی
فریاد بی صدایت در دلم شمشیر اخته است .
چقدر زیبا مردی بی صدا بی اثر .کودکت می ماند . من ...
اودیگر جز تکه ای استخوان نیست
چه مظلوم مردی نگذاشتی لحظه ای از بودنت لذت ببرم
دیگر هم صحبتی بهتر از تفنگت ندارم
تفنگت را به من دادای در حالی که از دنیا فقط همین برای تو بود
حالا من دمکراتیک فکر می کنم به تو به تفنگت
می گویند که تفنگ را کنار بگذار
ممکن نیست چون یادگار توست
می گویند بس است دیگر چیزی نگویید می خواهم این را به فرزندم دهم
او گلنگدن را می تواند بکشد . با آرنج نحیفش
به او می آموزم چگونه انتقام مرا .بابه .را بگیرد فقط کافیست رو ی ماشه فشار دهد
آنگاه رویاهایم را در او جست جو می کنم
من می سوزم تا او بماند افتخار کند به خودش خواهم سوخت
فقط همین یک بار برایت می سوز م تا تو بمانی
پس بمان تا من بمیرم و سر در بیاوری در دنیا
خس خس ٍ
ملا فیض محمد کاتب هزاره
روشنفکر ، نویسنده و محقق شهیر کشور است. وی اولین تاریخ نویس کشور است که وقایع تاریخی را بصورت واقعی نگاشته است. آ ثارش مطمئن ترین موخذ برای پژوهش گران بشمار میرود. وی یک روشنفکر تحول طلب بود که همراه با دیگر روشنفکران در آغاز قرن بیست دست به مبارزه زد ند. اثر
مشهور وی بنام « سرا ج التواریخ » ریفرینس قابل اعتماد وشایسته در زمینة تاریخ قرن 19 افغانستان
است. کتاب به تشویق مقامات قضائی امیر حبیب الله نگاشته شده است که وی درین شعبه کاتب بود. وی بیو گرافی امیر حبیب الله را نوشته است. بخاطر فعالیتهای سیاسی و نقشش در جنبش قانون اساسی
به زندان شیر پور افتاد ولی نسبت روابط نزدیک وی با شاه ، رها گردید. بر علاوة اینکه سراج
التواریخ را در پنج جلد نوشته است ، اثار ذیل را نیز نگاشته است :
1 ـ تحفت الحبیب در دو جلد در بارة تاریخ افغا نستان بین سالهای 1880 ـ 1747
2ـ فیضی از فیوضات
3ـ تذ کره تالانقلاب
ایمیل : nsnnnt@yahoo.com
