حالا كه ازم دوري٬هر وقت مي خوام حست كنم٬دستم را مي گذارم رو قلبم.از خدا گله كردم كه چرا خيلي اروم نجواي دوست داشتن منو به گوشت نرسوند.
كاشكي يادت بود٬ولي نه٬حتما يادته٬حالا من بهت مي گم٬گلايه٬گلايه٬گلايه................
به خود گلايه مي برم عزيز
گلايه من از تو نيست
شكستنم در اين ميان
گريز از قافله نيست
گلايه من از سياهي زمانه نيست
گلايه من از صداي بي ترانه نيست
به خود گلايه مي برم
نه از سر خستگي و دلمردگي
كه غصه من از ظلمت بي سپيده نيست
به خود گلايه مي برم
كه لحظه هاي شعر من به سردي فسانه نيست
گلايه ها از پي هم مي گذرند
گلايه من از تو نيست
شكوه بي صداي من
شكست عاجزانه نيست
غير وجود گرم تو
عزيزكم٬اميد بر زمانه نيست.


نمي دونم٬هيچي نمي دونم ولي اعتراف مي كنم كه يه جا يه اشتباه گنده كردم٬همون جايي كه زير و بم همه احساسم را برات گفتم.
