هیچ می دانی چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم زانکه بر این پرده ی تاریک این خاموش نزدیک آنچه می خواهم نمی بینم وآنچه می بینم نمی خواهم... نامه ای در جیبم وگلی در مشتم پنهان است غصه ای دارم با نی لبکی . . . سر کوهی گر نیست ته چاهی بدهید تا برای دل خود بنوازم . . . عشق ٫ جایش تنگ است گفتم بگو : سکوت کرد و هیچ نگفت و رفت و من هنوز گوش می کنم . .
+
نوشته شده در 2007/9/10ساعت توسط پسر تنها
|

امشب برای تو می نویسم غریبه...
برای چشمان عاشقت که روزی می نگریست به چشمان عاشقم !!
اما امروز دگر نه تو هستی نه نگاهت...و نه آن باغ و کوچه !
نمی دانم که گناه چه کسی بود که اکنون در نهان گاه خاطرت همچون شمعی خاموش می درخشم!!
و امروز من می شکنم...بی صدا در کنج اتاقی تاریک که تنهایی در آن بی انتها ست...
شاید دوباره یادی از من در آسمان دلت بدرخشد و من منتظر آن روز هستم...
حتی اگر در این دنیای خاکی نباشم....
+
نوشته شده در 2007/9/7ساعت توسط پسر تنها
|

به نام او...
امشب واژه ها تصویری از تنهایی را در وجود خالی من حک می کنند...
و اکنون من در نهایت دل تنگی خود از درون فریاد می کشم
ای پیام آور رهایی کی می رسد صبح ؟
خسته ام از شب های دراز بی کسی
دل تنگم از گفتن واژه های بی روح
و امشب هیچ چیز تنهاییم را پر نخواهد کرد آوای گریه امشب بر دلم سایه افکنده است
ندای هق هق غصه های بی پایانم فضای اتاقم را پر کرده اند...
گویی دیوار های اتاقم امشب به مهمانی دلم آمده اند ...تا با آن ها از بی کسی سخن بگویم!
و من باز می خوانم و من باز می گویم راز دلم را
راز بی کسی در نهایت شب را
امشب واژه ها سنگینند بر زبانم نمی آیند امشب دلم می خواهد با کسی سخن بگوید
ای مردان سر خوش....
امشب تنها همدم دل تنهایم عکس های توست... در عمق تاریکی تا سپیدم رویا به آن می نگرم
گویی هنوزم با لب های بسته با من سخن می گویی ...
سخنی شیدایی...
و امشب هیچ کس به سراغم نیامد.......
+
نوشته شده در 2007/9/7ساعت توسط پسر تنها
|

برو بچ امروز تولدم هست هرکه در خواستی چیزی داری بگوید تا اگر تونستم کمک کنم تبریک یادتون نره
+
نوشته شده در 2007/9/6ساعت توسط پسر تنها
|

| Google Street Map - map-generator.net |