بروامروز...دیگه هیچ ستاره ای نیست که به یاد توبخنده.دیگه هیچ ستاره ای نیست توآسمون نگات توروشنایی صبحت مزاحم چشمای ابی توباشه.دیگه هیچ شقایق پژمرده ای نیست که موقع رفتن بهش پشت کنی دیگه حتی هیچ نگینی روی انگشتری تونیست...نگینی که کم کنه درخشش وجود طلاییتو. برو ...امروزتوباخیال راحت...برودل بهنسیم صبح بده... نکنه یه وقت به فکرتنهایی من بیفتی بروباخیال راحت.فکرنکن که یه جایی ویه روزی یه قلبی تنها نشسته،نه شکسته ... بروتو...بروهرجاکه میری خدابه همرات
+
نوشته شده در 2007/10/22ساعت توسط پسر تنها
|

سلام الان از یا سوج می نویسم امروز ساعت۷ از نور اباد حرکت کردم ساعت۹ یاسوج رسیدم سر درد مسیکنه اعصاب ندارم خواستم برم ببینمش نشد ظهر خونه عموم بودم بعد هم مکی خوام برم شیراز چقدر مشکلات زندگی زیاد است...اصلات نمی دونم هدفم چیه امدم براتون یه مطلب بزارم شمام کم لطفی نکنید نظر بدید قبل از مدرسه بهتر نظر می دادین الان فکر کنم که نظر یادتون رفته
زندگي فرصت يك تكرار است
زندگي حساس است
مي شكند
چه به آن توپ قشنگ بازي
كه سر كودكي و عشق بر آن ضربه زند
چه به آن تير تفنگ طاغوت
كه سر كينه و خشم و نفرت
زندگي رود روانيست كه از ماندن و درجا زدن و مات شدن بيزار است
زندگي بيرحم است
اگر از روي ترحم ديده بر او گذراني
رخ خاكستي اش مي بيني
وگر از منظر عشق و بودن و يبز شدن اندر آن پرسه زني
باغ گيلاس و گل ياس و شقايق باشد
كاش آن روز كه سهراب بگفت با من و تو
"چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
اسب حيوان نجيبيست
و چرا درقفس هيچ كسي كركس نيست"
ياد آن لحظه ي پرشور تولد بوديم
ياد آن روز كه آدم بوديم
ياد آن برگي كه روزگاري در بهاري
سبزي اش خرممان ساخته بود
و در امروز زير پاي من و تو له شده است
و در آن روز كه ديگر گذر لحظه ي بيرحم زمان
مجالي به من و تو ندهد
و در آن روز كه گلها همه پرپر بشوند
ورخ بازي شطرنج زمان مات شود
كاش آن روز قمري باغ دلت تا خدا پر بزند
+
نوشته شده در 2007/10/15ساعت توسط پسر تنها
|

| Google Street Map - map-generator.net |