هیچ می دانی چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم زانکه بر این پرده ی تاریک این خاموش نزدیک آنچه می خواهم نمی بینم وآنچه می بینم نمی خواهم... نامه ای در جیبم وگلی در مشتم پنهان است غصه ای دارم با نی لبکی . . . سر کوهی گر نیست ته چاهی بدهید تا برای دل خود بنوازم . . . عشق ٫ جایش تنگ است گفتم بگو : سکوت کرد و هیچ نگفت و رفت و من هنوز گوش می کنم . .
+
نوشته شده در 2008/1/30ساعت توسط پسر تنها
|

| Google Street Map - map-generator.net |