دیروز داشتم براتون می نوشتم که یکی از بچه ها بهم گفت که نوید تصادف کرد اعصابم خیش خراشما شد دیشب درست نتونستم بخوابم امروز هم یه مسابقه بین کلاس ها تو مدرسه انجام دادیم شانس نداشتیم هرچه شوت می زدیم همشو دروازبابشون می گرفت بازی راحتی بود هر چند یه گل بشتر نزدیم و انها را بردیم چند دقیقه پیش بچه ها بهم خبر دادن حال نوید خوب شده خیلی خوشحال شدم امدم براتون یه چیزی بنویسم دنبال مطلب گشتم ولی چیز خوبی گیرم نیامد همین رو براتون نوشتم هم از خودمه هم ساده و روان است
امیدوارم مثل تابستون نظر بدین اون موقع بیشتر نظر می دادید
فعلا بای(خدا حافظ همین حال)
+
نوشته شده در 2008/2/19ساعت توسط پسر تنها
|

هیچ می دانی دلم مدیون کیست ؟ هیچ می دانی دلم پر خون ز چیست ؟ تا کنون پرسیده ای از چیستی ؟ هیچ می دانی ز نسل کیستی ؟ تا کنون خاری به دستت رفته است ؟ تا کنون دستی سرت را بسته است ؟ تا کنون از ترس شب رنجیده ای ؟ تا کنون نور شفق را دیده ای ؟ چند باری بند کفشت پاره شد ؟ مادرت بر زخم پایت چاره شد ؟ چند بار از گشنگی خوابت نبرد ؟ جوجه گنجشکت به دستت جان سپرد ؟ تا کنون پیش آمده غمگین شوی ؟ یا ه خون زخم خود رنگین شوی ؟ جیبت آیا خالی از پول پدر دستت آیا خورده بر لولای در ؟ مد روز و چرخه تیپ و لباس روز و شب در کافه شاپی با کلاس با لباسی شر و در با اسم روز کفش اسپرت ستی با رنگ روز بند چرم و خط چشم و رنگ لب با لباسی پاچه کوتاه یک وجب روزگاری مد روز ما چه بود؟ رنگ خاکی بر تن رزمنده بود ! کافه شاپ ما پر از تیر و تفنگ گردش ما در وسط میدان جنگ کفش روز آن زمان رنگ سیاه پوتین چرمی و بر سر یک کلاه جای بند چرم در دستم تفنگ ورزش و عشق و صنایم با تفنگ پاچه های گت شده در خاک و گل حسرت یک خواب راحت را بدل در فضا پیچیده یکدم بوی سیب دائما بر لب دعا ام الجیب شب زمان حمله و جنگ و نبرد نغمه العفو با دلها چه کرد ! در میان راه از دنیا جدا رفتن از ما بود و بعدش با خدا رفته ایم و گشته ایم و دیده ایم از گل باغ شهادت چیده ایم بعد ما جنگ میان اشک و چشم بعد چندی دل مزار گند خشم خشم دشمن در دل و جانها چه شد ؟ جای پای عشق در جانها چه شد ؟ رگ به رگ های تنم آلوده است روزگاری جای ترکش بوده است بوده نام بوترابم روی دل از علی و فاطمه گشتم خجل من که نام شیعه بر دوشم گران پس چرا بنشسته ام با دشمنان ! کافران امروز در قلب منند بر لباس و کفش من سر می زنند خواهر من با لباس تنگ تنگ ای برادر باد بر نام تو ننگ دین و ایمان ارزشش را باد برد از فروش دختری یک مرد مرد غیرت و مردانگی را سوختند بر خیال خود تمدن دوختند یک پسر با بنز خود ویراژ رفت در خیابان دختری تاراج رفت گر بمیریم و اگر بی چند و چون سر کشم از خشم خود جامی ز خون حق ما جر مرگ با خفت که نیست ! بر گناهمان دمی مولا گریست ! شاعر :اوحدی از وبلاگ لاهوتیان
+
نوشته شده در 2008/2/13ساعت توسط پسر تنها
|

| Google Street Map - map-generator.net |