یک شنبه ای که یک شنبه نبود
دستش رو روی شونه می زاره و مثل همیشه مثل زمزمه کردن حرف می زنه برعکس اون، صدای من خیلی تن داره، می گه حالت چطوره ؟ از دیدن من خوشحال هستی؟
می گم جواب سوال دوم آره هست. با کنجکاوی می پرسه جواب اولی چی؟ یه لحظه سکوت می کنم می گه بد نشو بگو دیگه، می گم امون بده حرفم رو مزه مزه کنم، می گه به من که رسیدی حرف دلت رو بزن نمی خواد مزه مزه کنی من و تو که این حرف ها رو نداریم.
می گم حالم مثل یه ماشین می مونه که با سرعت داره توی یه اتوبان حرکت می کنه و از خودش می پرسه من کجا دارم می رم؟ نمی تونه برگرده و نمی تونه نگه داره. خروجی هم فرق به حالش نمی کنه، چون نمی دونه مقصد بعدی کجاست.
بهم می خنده می گه این حرفهای قلنبه سلنبه رو من نمی فهمم برام اسموتی می خری؟ سرم رو تکون می دم می گه بعدش مثل همیشه چای می خوام. می گم چای سیاه، سبز، دمنوش کدوم؟ می گه سوپرازیم کن براش دمنوش درست می کنم. دمنوش دارچین و انبه . می گه تو چرا همیشه یه چیزی بلدی که سوپرایزم کنی؟ به دمنوش خوردنش نگاه می کنم و زیر لب می خندم هر دفعه هورت می کشه دمنوش رو ، می گم این عادت رو ول کن هورت نکش می گه این کار رو می کنم که از عالم معنا خارج بشی و با من همنشین باشی